تبلیغات
مراعات نظیر - داستان عشق کرگدن از شل سیلور ستاین


Admin Logo
themebox Logo

نویسنده :عیسی موسوی
تاریخ:شنبه 18 مرداد 1393-10:36 ق.ظ

داستان عشق کرگدن از شل سیلور ستاین


یك کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

جواب اومد كه: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانك گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. دم جنبانک جواب داد: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

 باز هم جواب شنید كه: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک رابترسانی،
 به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

 دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید. پس گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می‌خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر میداشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن.

کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور  تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک پاسخ داد: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان 

آرش بهرامی
پنجشنبه 8 آبان 1393 06:29 ب.ظ
بسیار زیبا بود استاد
پاسخ عیسی موسوی :
آرش جان خیلی برام محترمی عزیزم فکرت و حرفاتو می پسندم.سرکلاس شخصیتت عالیه بهت افتخار میکنم.
محمد مردانی بیرگانی
شنبه 25 مرداد 1393 07:20 ب.ظ
درود...
امشب شب تولدمه...تنها شب زندگیمه که ازم توقع کمه...شب لبخند بابا شب دعاهای مامان...شب تشکر از خدا که قوا داده پاهام...میریم تو 15 هرچی بوده گذشته مرد شدم واسه خودم گرم شدم تازه هنوز کلی راه دارم...از اولم خیلی چیزا زدن فوری طاق بارم...
شب تولدمه..یه مردادیم..یه ایرانیم..یه هیپ هاپیماز همینی که هستم قلبا که راضیم و مردونه میجنگمو سخت گرمه بازیم....
یادتون نره تبریک بگید هاااااااااااااااااااااا کادو هم که هیچ...
پاسخ عیسی موسوی :
آقا تبریک
آقا تبریک به محمد
آقا تبریک به یه مرد
آقا تبریک به یه مردادی
آقا تبریک به یه هیپ هاپی
آقا تبریک به یه ایرانی
محمد مردانی بیرگانی
شنبه 25 مرداد 1393 01:34 ق.ظ
درود بر استاد همیشگی...
بهتون گفته بودم یکی از اقوامم شاعره.. میخواستم اگه میشه وبلاگش رو لینک کنید....و خودتون هم سربزنید...اگر هم سر زدید نظر نشه فراموش...
moon
شنبه 25 مرداد 1393 01:26 ق.ظ
سلام استاد. داستان جالبی بود.البته مطالبی که شما مینویسید همه جالب هستند.
پاسخ عیسی موسوی :
حوا سیب
جمعه 24 مرداد 1393 11:46 ب.ظ
سلام من داستانهای شل سیلور استاین رو دوست دارم اینقدر به دل میشنن که یادم بعضیهارو حتی واسه دیگرون هم میخوندم و دلم میخوات همه اون احساس جاری در کلمات داستان رو حس کنند ممنون که با گذاشتن این مطلب منو یاد نوشته های زیبای این نویسنده انداختید کتاب لافکادیو هم از همین نویسنده است که واقعا کتاب زیبایی هستش .
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
حقیقتش من تازه با ان نویسنده آشنا شدم و دقیقا نوشته هاشو مثل تعریفای شما دیدم .
ممنون که اثری از ایشون معرفی نمودید سعی می کنم تهیه کنم.
خوشحالم این مطلب احساسی درون شما زنده کرد !
alascup
جمعه 24 مرداد 1393 10:24 ب.ظ
سلام و درود استاد!
داستان جالبی بود و هست و نشانگر خیلی از چیزا...کرگدن ها هم عاشق می شوند..
مثله این که تنها راه ارتباط با استادم شده وبلاگش
بقیه چیزا هم که جواب نمیدین حتما حسابی مشغولین!منم هم مزاحم مشغولیات شما میشم!شاید...امیدوارم در هرجا که هستین تندرست و موفق باشید...
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
خیلی خوش اومدی
ممنون از حسن نظر شما
نه تنها راهش نیست حتما بهت سر می زنم حداقلش واسه دادن امانتی !!!
محمدحسین موذن
چهارشنبه 22 مرداد 1393 10:31 ب.ظ
اقا سلام خسته نباشید
عالی بود
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
ممنون خواهش می کنم عزیزم!
محمد مردانی بیرگانی
دوشنبه 20 مرداد 1393 08:40 ب.ظ
درود...
دلم میخواست از شاهد خیبر برم خیلی بدم میومد ولی الان چی...
قدیما که پدر بزرگم زنده بود حوصلشو نداشتم ولی الان چی...
قدیما آرزوم این بود 15 سالم بشه ولی الان چی...
دلم میخواس نمونه دولتی یا تیزهوشان قبول بشم ولی الان چی...
دلم میخواست حداقل چنتا از معلم هام هوامو داشته باشن ولی الان چی..
اگه بگم دیگه دلم نمیخواد دروغ میگم ولی دلم میخواس اون محمد 6 ساله باشم...نچ نچ نچ نچ نچ نچ...دورانی داشتم
پاسخ عیسی موسوی :
شعر قشنگی بود استفاده کردم ولی الان چی ...
محمد نه تو 6 ساله می شی و نه و چندین هزار حیف ...
محمد مهدی کیانی
شنبه 18 مرداد 1393 12:08 ب.ظ
عالی بود.
پاسخ عیسی موسوی :
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.