تبلیغات
مراعات نظیر - لافکادیو (بووووووووووووووووووووم) از شل سیلور استاین (قسمت اول)


Admin Logo
themebox Logo

نویسنده :عیسی موسوی
تاریخ:شنبه 8 شهریور 1393-07:16 ب.ظ

لافکادیو (بووووووووووووووووووووم) از شل سیلور استاین (قسمت اول)

روزی روزگاری شیر جوانی بود به اسم ... ولی راستش نمیدانم اسمش چه بود، چون او توی جنگل با شیرهای زیادی زندگی میكرد و اگر هم اسمی داشت مطمئناً جو یا ارنی یا چیزی شبیه اینها نبود. نه، اسمش بیشتر شبیه اسم شیرها بود مثلا خوروروف یا راخوروخ یا غرومف یا غررررر.
به حر حال بگذریم این شیر با شیرهای دیگر توی جنگل روزگار میگذرانید...
تا اینكه یك روز كه – به نظرم پنجشنبه بود- آسمان آبی ود و پرندگان چه چه میزدند و همه چیز در آرامش عجیبی به سر میبرد، وقتی همه شیرها بعد از خوردن یك ناهار حسابی توی آفتاب خوابیده بودند و چنان خر خری سر داده بودند كه قفط میتوانست كار شیرها باشد، ناگهان...
بوم‌م‌م‌م‌م‌م

صدا آنقدر بلند بود كه تمتم یرها یك دفعه از خواب پریدند و شروع كردند به دویدن. گروپو گروپ یا پیتیكو پیتیكو- عجب، این كه صدای پای اسبهاست، مگرنه- به هر حال صدای پایشان شبیه صدای پای شیرها بود. حالا هر جوری كه شیرها میدوند.شاید هم پیپتی پت باشد،... همه فرار كردند، خیلی خب تقریبا همه فرار كردند. تنها یك پیر بود كه فرار نكرد و این همان پیریست كه میخواهم داستانش را برایتان تعریف كنم. این یكی همان طور راست نشست و پلكهایش را چند بار به هم زد و دستهایش را كش و قوس داد... و گفت : هی! چرا همه دارند میدوند؟
شیر پیری كه از كنارش میگذشت گفت: بدو بچه، بدو... شكارچیها دارند می آیند.
پیر جوان همانطور كه پلك میزد گفت: شكارچی؟ شكارچی؟ ... شكارچی دیگر چیست؟
... شیر جوان بلند شد و قوسی رفت و شروع كرد به دویدن. پیتی كو بود یا پیپتی پت؟ انگار قبلا درباره همه اینها حرف زدیم.
شیر جوان پس از اینكه كمی دوید، ایستاد، به عقب نگاهی كرد و با خود گفت : شكارچیها! خیلی دلم میخواهد بفهمم شكارچیها دیگر چه موجوداتی هستند.
و چند بار كلمه شكارچیها را با خود تكرار كرد. راستش را بخواهید او از آهنگ كلمه شكارچیها خوشش می آمد.
{خلاصه رفت میون علفها و وقتی یكی از شكارچیها نزدیك شد بلند شد و گفت:}
سلام شكارچی!
شكارچی فریاد گشید: وای خدای من! یك شیر درنده، یك شیر خطرناك، یك شیر خونخوار، یك شیر آدمخوار!
شیر جوان گفت؛ نه تو اشتباه میكنی، من یك شیر آدمخوار نیستم. من خرگوش و توت سیاه میخورم.
شكارچی گفت عذر و بهانه نیاور، میخواهم تو را با تیر بزنم.
شیر جوان كفت: ولی من تسلیمم. و پنجه هایش را بالا برد.
شكارچی گفت: خودت را به نفهمی نزن! ... باید همین الان تو را با تیر بزنم و به شكل تخته پوست قشنگی در آورمو کنار بخاری دیواری  بیندازم تا در شبهای سرد زمستان رویت بنشینم و مارشمالو بپزم.
شیر جوان گفت: ای بابا اصلا مجبور نیستی من را با تیر بزنی. من تخته پوست تو میشوم...
{ شكارچیه ماشه رو میكشه ولی تفنگ خالی بود. شكارچی از ترس میخنده و میگه حتما باهاش شوخی كرده اند و اجازه میخواد تا پرش كنه}
شیر جوان گفت: خیال كرده ای! خیال كرده ای كه اجازه میدهم توی آن گلوله بگذاری، خیال كرده ای كه اجازه میدهم من را با تیر بزنی، خیال كرده ای كه دلم میخواهد تخته پوست تو بشوم. تازه اصلا هم خیال نمیكنم كه تو شكارچی نازنینی باشی. دوست دارم ترا سر تا پا بخورم.
شكارچی گفت: ولی چرا؟
- گفت: برای اینكه من میخواهم. این هم چرایش.
شیر جوان این را گفت و شروع كرد به خوردن شكارچی و بعد از اینكه شكارچی را سر تا پا خورد، كلاه قرمز شكارچی را هم خورد... بعد سعی كرد تا چوب با مزه و گلوله ها را هم بخورد ولی چون نتوانست آنها را بجود پیش خود گفت: بهتر است آنها را یادگاری نگه دارم.

شیرهای دیگر همگی دور تا دور هم جمع شده بودند و درباره اینكه چه كسی موقع فرار از همه سریعتر و شجاعتر بوده دروغها و داستانها می بافتند. همین كه چشمشان به شیر جوان و آن چوب با مزه افتاد از جا پریدند و گفتند:” اوهوی! نگاه گنید! عجب! عجب! این تفنگ را از كچا گیر آورده ای؟“...
شیر جوان با خود گفت: سر در نمی آورم شكارچی ها چگونه با این وسیله تیر اندازی می كنند؟
برای امتحان گلوله ای را با دندانهایش برداشت و آنرا با بینی اش توی تفنگ فشار داد. بعد آنرا با زبانش به طرف لوله تفنگ راند. آنوقت دندان نیش چپش را به ماشه بند گرد و سعی كرد آنرا بكشد. ولی نتوانست. سعی كرد تفنگ را با پنجه هایش بالا نگه دارن و با چنگالهایش ماشه را بگشد، اما این هم كار احمقانه ای بود. بعد سعی كرد با سبیلهایش ماشه را بكشد، كه به جز سبیلهای خسته حاصلی نداشت. سر انجام دمش را به ماشه بند كرد و آنرا به شدت كشید تا اینكه تفنگ در رفت.
بوووووم

...
هر بعد از ظهر وقتی كه شیرهای دیگر خواب بودند یواشكی میرفت بالای كوه و ساعتها تمرین میكرد و تمرین میكرد.تا اینكه یك روز توانست تفنگ را توی پنجه هایش نگه دارد و بالا ببرد.
روزها و روزها تمرین كرد تا اینكه بالاخره توانست با تفنگ شلیك كند. البته نمیتوانست به چز آسمان چیزی را بزند.
همین طور هفته ها و هفته ها تمرین كرد تا اینكه توانست كوه بزرگ را با تیر بزند.
ماه ها و ماه ها تمرین كرد و تمرین كرد تا اینكه توانست آبشار را با تیر بزند.
و بالاخره توانست تخته سنگ را با تیر بزند، توانست درخت ها را با تیر بزند،
دیری نگذشت كه با تیر نارگیلها را از روز درختها، بعد دانه های روی بوته ها، بعد مگسها را از روی بوته ها‏ بعد گوشهای مگسها را از روی سر آنها، بعد گرد و غبار را از روی گوش مگسها و بالاخره نور خورشید را از روی گرد و غبار بزند.
{یك روز كه شكارچیها حمله كردند و همه شیرها پا به فرار گذاشتند، شیر جوان. . . بوم بوم بوم! و همه شكارچیها پا به فرار گذاشتند. شیرها همه خوشحال شدند} اما شیر جوان از همه خوشحالتر بود آن هم به دو دلیل: اول اینكه بقیه شیرها به او گفتند: ما شیرهای زیادی دیده ایم اما تو از همه آنها شجاعتری
و دوم اینكه یك عالمه مهمات به دست آورد.

روزگار خوبی داشتند و هیچ وقت نگران چیزی نبودند. چون هر وقت كه شكارچیها می آمدندو تیر اندازی میكردند، شیر جوان در جا جواب آنها را با گلوله میداد.تا اینكه دیگر از شكارچیها كسی باقی نماند.
وقتی هم چند مرد به جنگل آمدند تا بفهمند بر سر شکارچیها چه آمده است بیم بام بوم!
چیزی نگذشت كه از بیگانگان جستجوگر هم كسی باقی نماند.
وقتی هم مردهایی به جستجوی بیگانگان جستجوگر آمدند: بوم بام بیم!
چیزی نگذشت كه از مردان جستجو گری كه به دنبال بیگانگان جستجوگر آمده بودند كسی باقی نماند.
و چیزی نگذشت كه دیگر هیچ مردی هرگز پا به جنگل نگذاشت و جنگل زیبا و آرام شد.
و همه شیرها چاق و سر حال شدند.و هركدام از آنها یك تخته پوست قشنگ از پوست شكارچی ها داشت.

مدتی گذشت تا در یک بعد از ظهر بارانی ، وقتی شیر جوان برای خود تفننی تیراندازی می کرد.(مثل روی سر ایستادن و با دندان و ناخن پنجه و با آرنج و با یک چشم بسته و از پشت سر و از پهلو و حتی واونه)ناگهان سر و کله تاس مرد چاق و کوتوله ای در جنگل پیدا شد.او کلاه خنده داربلندی بر سر و جلیقه شیکی به تن داشت با ساعت نوزنجیر طلا . کفش هایش برق می زد. سبیل هایش را تاب داده بودو شکم گنده اش موقع خندیدن مثل مشک می لرزید. عصای دسته طلایی به دست داشت و خودتان بهتر می دانید که او به راه رفتن توی جنگل عادت نداشت.چون مرتباً دست و بالش به شاخه ها گیر می کرد و روی ریشه درخت ها سکندری می رفت و هی توی چاله چوله ها می افتاد و پشت سرهم می گفت : آه خدای من ، و اوووو و آخ ، چقدر گرم است، ولعنت به هرچه پشه است و آچوواز این جور چیزها .

بله شیرها تا لحظه آخر متوجه آمدنش نشده بودند، چون اگر گوش هایشان تمیز باشد که خب، ولی اگر تمیز نباشد، آنقدها بهتر از شما نمی توانند بشنوند. راستش را بخواهید من گمان نمی کنم شیرها گوششان را درست و حسابی بشویند، چون پیدا کردن گوش پاک کن توی جنگل کار خیلی سختی است و صابون که هر قالبش ده سنت است و بیشتر شیرها هم که ده سنتشان کجا بود و حالا گرفتیم که ده سنت را هم گیر آوردند ، آنها نمی توانند خرید کنند. برای اینکه  چه کسی حاضر می شود به شیر جماعت صابون بفروشد. تازه فرض کنیم شیری با ده سنت در پنجه اش در خانه شما را بزند و بگوید: لطفا ، یک قالب صابون . خوب آیا شما به او صابون می فروشید؟

پس می بینید که چرا این شیرها خیلی خوب نشنیدند. ولی او را دیدند که داشت از دور می آمد. این را هم داشته باشید که چشم شیرها خیلی خوب کار می کند و در تاریکی خیلی خوب می بینند در حالی که این موضوع دست بر قضا سر ظهر پیش امد و شیرها سر ظهر خیلی خوب می بینند. راستی شما تا حالا شیر عینکی دیده اید، ها ؟

بگذریم وقتی شیرها مرد کوتوله را دیدند که داشت نزدیک می شد، حتی زحمت دویدن را به خود ندادند. از همان سر جایشان رو به شیر جوان صدا کردند: آهای ! شام آمد!

بعد غلتی زدند و به خواب رفتند. شیر جوان خمیازه کشان تفنگش را برداشت و با خودش گفت : چطور است برای زدن این یکی روی سرم بایستم ،یک چشمم را ببندم وسه پنجه ام را پشت سرم قلاب کنم. این را گفت و نشانه گرفت.

مرد فریاد زد : دست نگه دار شلیک نکن!

شیر جوان پرسید : چرا ؟

مرد گفت :برای اینکه من شکارچی نیستم . من سیرک دارم و می خواهم تو همراه من بیایی و توی سیرک با من باشی.

شیر جوان گفت : سیرک ، شیرک ، پیرک ، من دوست ندارم تو قفس آن سیرک اسیر باشم.

مرد فریاد زد: لازم نیست تو قفس باشی ، می توانی تیرانداز تردست من بشوی.

شیر جوان گفت : تیر انداز ، پیر انداز ، سیر انداز . من همین الان هم تیرانداز بزرگی هستم ، بزرگترین تیرانداز جنگلم. ودوباره با تفنگش نشانه گرفت.

-          ولی تو می توانی تا دلت می خواهد پول جمع کنی ، می توانی بزرگترین تیرانداز دنیا بشوی ، مشهور باشی و غذاهای خوشمزه بخوری ، لباس های ابریشمی و کفش های طلایی رنگ بپوشی ، به میهمانی های مجلل بروی و کاری کنی که همه دست به پشتت بکشند و پشت گوش هایت را بخارانند و از این جور چیزها ، چی می دانم.

شیر جوان گفت : پشت گوش ها ، موش ها ، پوش ها ، چی داری می گویی ؟این چیزها به چه درد من می خورد؟

سیرک باز گفت:همه دنبال همین چیزها هستند. اگر همراه من بیایی پولدار و مشهور و خوشبخت و بزرگترین شیر دنیا می شوی .

-          خوب گیریم که امدم ، آنوقت می توانم یک دانه مارشمالو داشته باشم ؟

سیرک باز در حالیکه عصای سر طلاییش را تکان می داد و ساعت زنجیر طلایش را می چرخاند، گفت :به ، چه حرفهایی می زنی!میگویی یک دانه مارشمالو؟ شیر حسابی ، تو می توانی هزارها مارشمالو بخوری، صبحانه ماشمالو، نهار مارشمالو ، شام مارشمالو. آن وقت می دانی بین غذاهایت چه خواهی خورد؟

شیر جوان پرسید:مارشمالو؟

سیرک باز فریاد زد: بله مارشمالو! من برای تو عمارتی از مارشمالو خواهم ساخت و تشکی از مارشمالو درست خواهم کرد. جامه هایی از مارشمالو برایت خواهم دوخت و هنگام دوش گرفتن با مارشمالوی آب شده گرم، شستو خواهی کرد. بله ، تو بیشتر از هر شیری در روی زمین مارشمالو خواهی داشت. دلت می خواهد ترانه مارشمالو برایت بخوانم ؟

مارشمالو جان ، مارشمالو جان

من تو را قربان مارشمالو جان

مارش قری جان ، مارش ملی جان

قری وملی و ...

شیر جوان گفت : خوش ندارم آواز بخوانی.

ادامه در پست بعدی ....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان 

مهربد محمدی زاده
چهارشنبه 6 مرداد 1395 10:59 ق.ظ
سلام
خوب بود ولی کاش از کتاب "آس و پاس در پاریس و لندن"نوشته ی <جورج اورول> هم متنی بذارید شاید افراد برای ادامه راه در جهت رسیدن به جایی امیدوار بشن
محمدامین پورسراجی
شنبه 10 آبان 1393 08:08 ب.ظ
سلام اقای موسوی من شاگرد شما هستم مدرسه شاهد خیبر پایه هفتم ۱محمد امین پورسراجی ممنون از اینکه این داستان رو گذاشتید
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
خوش اومدی عزیزم
خوشحالم خوشت اومد!
محمدامین پورسراجی
شنبه 10 آبان 1393 03:33 ب.ظ
سلام اقای موسوی من شاگرد شما هستم مدرسه شاهد خیبر پایه هفتم ۱محمد امین پورسراجی ممنون از اینکه این داستان رو گذاشتید
محمد امین طهماسبی پور
چهارشنبه 7 آبان 1393 09:53 ب.ظ
خیلی خب بود ولی اخرش ناآدلانه شد........./"
************/^^
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
از اینکه سرزدید ممنونم !
خوب همش نمیشه عادلانه باشه تازه سبک نوشته های معاصر تقریبا اینجوریه !
علی شمعونی
دوشنبه 5 آبان 1393 03:33 ب.ظ
دستون درد نکنه . خیلی قشنگ بود . من علی شمعونی هستم دانش آموز پایه هفتم
محمد مهدی کیانی
یکشنبه 9 شهریور 1393 01:23 ب.ظ
عالی بود. فقط آن بخش که شیره، شکارچی را خورد ، ناعادِلانه بود.
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
عدالت هست ؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.