تبلیغات
مراعات نظیر - لافکادیو (بووووووووووووووووووووم) از شل سیلور استاین (قسمت سوم)


Admin Logo
themebox Logo

نویسنده :عیسی موسوی
تاریخ:شنبه 8 شهریور 1393-07:25 ب.ظ

لافکادیو (بووووووووووووووووووووم) از شل سیلور استاین (قسمت سوم)

پسرک گفت:پنجه هایتان را چطور؟

 شیر گفت:خیلی دوست دارم پنجه هایم را واکس بزنید.  به این ترتیب شیر پنجه هایش را واکس زد و خیلی هم خوشحال شد و از من پرسید ایا پنجه هایش خیلی قشنگ و براق نشده اند؟از شما چه پنهان به نظر من پنجه هایش با پیش از واکس خوردن چندان تفاوتی پیدا نکرده بود اما من نخواستم دلش را ازرده کرده باشم.بالاخره آرایشگر اومدوبه محض ورودگفت:آه خدای من باید نهار ناجوری خورده باشم.دیگر هیچ وقت نباید آن بستنی شکلاتی را همراه کنسروگوشت بخورم چون با این معده ی ناراحتی که من دارم به گمانم خیالات به سرم زده.انگارمی بینم شیری روی صندلی نشسته که پنجه هایش را واکس زده و ناخن هایش را مرتب کرده است.

من به او گفتم:نه خیالاتی نشده ای.این دوست من شیر است و می خواهد سرش را اصلاح کند.فکر می کنم سیبیل هایش را هم می خوا هدمرتب کند.

شیر گفت:بله٬یک اصلاح خیلی خوب.اصل همین است.

 آرایشگر گفت:اینجا نمی شود.من سر شیر اصلاح نمی کنم.

شیر گفت:غررررررررررررررررر 

 آرایشگر با لبخنده زورکی گفت:چشم قربان.و سر شیر اصلاح شد. بعد آرایشگر او را ماساژ دادو شیر خیلی کیف کرد(چون این کار شباهت زیادی به خاراندن پشت گوش داشت).بعد ابی به سرش پاشیدند که بوی خوشی داشت و او از این قسمت خیلی خوشش آمدو راستش تا من بیایم بگویم که اصلا نباید آن کارر را بکند نصف شیشه را سر کشیده بود. بالاخره شیر از روی صندلی آرایشگر بلند شد و لبخند زنان گفت:برویم عمو شبلی.فکر می کنم شیر تازه ای شده ام.

 آرایشگر گفت:صبر کنید ببینم. پولتان را هنوز نداده اید.مزد اصلاحتان دقیقا.....

شیر گفت:غرررررررررررررررر . و آرایشگر با لبخند ادامه داد:دقیقا هیچی نمی شود.اصلا می دانید٬امروز تصمیم گرفتم مجانی اصلاح کنم.امیدوارم جنابعالی از این اصلاح خیلی خیلی خوشتان امده باشد. وقتی عمو شبلیتان همراه شیر از آرایشگاه بیرون امد ساعت حدود پنج بعد از ظهر بودوچون متوجه شده بودم که شیر با حالت گرسنه به من نگاه می کند به او گفتم:چطور است برویم با هم شام مختصری بخوریم؟ 

 شیر گفت:اشکالی ندارد. و من او را به رستوران دنج قشنگی در خیابان۵۷ام بردم.پیشخدمت آمد و گفت:امیدوارم از غذای اینجا خوشتان بیاید.غذای اینجا انقدر لذیذ است و........

شیر گفت:به نظر نمی اید چنگی به دل بزند اما خوب حالا که شما می گوییدنمی شود روی شما را زمین ...... 

 پیشخدمت فریاد زد:صبر کن ببینم!چه کار داری می کنی؟چرا صورت غذا را می خوری؟   شیر گفت:ای داد بی داد٬معذرت می خواهم.مگر شما نگفتید که اینجا همه چیزش خوشمزه اس؟پس........

 پیشخدمت گفت:اخر شیر عزیز٬من فقط راجع به غذا ها صحبت می کردم.از این گذشته٬اصولا خوردن صورت غذا انقدر هم کار بامزه ای نیست.

شیر گفت:ولی باز هم از لحاظ نزاکت از خوردن پیشخدمت که بهتر است.  پیشخدمت با لبخند وارفته ای گفت:به نظرم اینجا حق با ایشان باشد.خب اقایان کباب بره با سیب زمینی برشته و نخودو پودینگ شکلاتی... 

شیر جوان گفت :من مارشمالو می خوام. پیشخدمت گفت:مارشمالو؟ما در اینجا مارشمالو نداریم.در چنین رستوران....

شیر گفت:غررررررررررررررر 

 پیشخدمت گفت:چشم قربان.وبه سرعت به طرف آشپز خانه رفت و چند لحظه بعد با یک مارشمالوی قشنگ به سیخ کشیده بر گشت.

شیر گفت:آه بالاخره مارشمالو٬مارشمالوبالاخره٬بارش مالو مالاخره...خودتان می بینید که او چقدر هیجان زده و بی طاقت شده بود.مارشمالو را برداشت و گفت:مثل پر سبک است.  مارشمالو را روی زبانش گذاشت و گفت:آه روش ترد است. وبا دندان بزرگش گاز زدوگفت:اوه توش نرم است. قورتش داد و گفت:آوه. چشم هایش را بست و لبخند زد.با خودش گفت:خوشمزه است!از هر نظر که بگویی حتی از خرگوشم بهتر است. و فریاد زد:باز هم مارشمالو٬باز هم٬باز هم٬باز هم مارشمالو.

 پیشخدمت گفت:اطاعت قربان! و به سرعت بیرون دویدو با یک سینی پر از مارشمالو برگشت.

شیر گفت:خوشمزه اس باز هم بیار. پیش خدمت برایش مارشمالو سرخ کرده اورد.

شیر گفت:عالی است. 

 پیشخدمت برایش مارشمالو با سس گوجه فرنگی آورد. شیر گفت:معرکه است! برایش مارشمالو ابپز آورد٬مارشمالو نیمرو٬مارشمالو جوشانده و مارشمالو پ(یعنی سوپ مارشمالویی)و مارشمالوشت(مارشمالو با گوشت)و مارشمالو مالو(یعنی تاس کباب مارشمالویی)و مارشموملت(املت مارشمالویی)و مارش همه چیز اورد!حالا اگر گفتید دسر چه چیزی خورد؟ خیر! اشتباه گفتید!دستمال سفره اش را خورد.ها!ها!خوب گول خوردید. آخر سر شیر جوان خود را در صندلی راحتی به پشت انداخت و شروع کرد به مالش دادن شکمش.:اخ که چه کیفی کردم. لبخندی زدو دهانش را با دمش پاک کرد.  حالا بایدبه فکر لباس باشم.لباسی برازنده ی یک اقای تیرانداز.بگویید ببینم عمو شبلی٬شما خیاط خوب خبر ندارید؟

 من گفتم:خیاط خوب؟چه خیال کرده اید؟عمو شبلیتان خوش پوش ترین مرد این شهر و احتمالا تمام دنیاست.من شما را پیش خیاط مخصوص خودم می برم تا بهترین لباسی را که تا کنون هیچ شیری نپوشیده برایتان بدوزد. شیر جوان و عمو شبلیتان دست در دست هم به خیاطی خیابان تیلور رفتند.

شیر گفت:سلام خیاط ها٬یک دست لباس قشنگ برایم بدوزید!

خیاط گفت:لباس برای شیر قطعا نمی شود!

کمک خیاط گفت:مطلقا نمی شود!

ور دست کمک خیاط گفت:قطحتملقا نمی شود!

شیر گفت:غررررررررررررر .

خیاط گفت:چشم قربان.

 کمک خیاط گفت:اطاعت قربان.

وردست کمک خیاط گفت:چشم٬ اطاعت قربان.

خیاط گفت:کت و شلوار قشنگه پشمیه راه راه قهوهای چه طور است؟ 

 کمک خیاط گفت:کت و شلوار گاباردین آبی رنگ چطور است؟ 

 وردست کمک خیاط گفت:کت و شلوار زیبای زرد و ارغوانی با خال های قرمزو جلیقه ی مناسب چطور است؟

شیر گفت:از هیچ کدام خوشم نمی اید. چه طوراست یک دست کت و شلوار سفیدقشنگ از مارشمالو برایم درست کنید.

 خیاط گفت:چی؟کت و شلوار از مارشمالو؟مسخره است.مگر می شود با مارشمالو لباس درست کرد؟

شیر گفت:غرررررررررررررر.

خیاط گفت:به روی چشم!

 کمک خیاط گفت:اطاعت می شود!

 وردست کمک خیاط چیزی نگفت زیرا تا نوبت به او برسد در راه شیرنی فروشی بود و حالا هر چه مارشمالو می دید می خریدو کمی بعد با یک بارمارشمالو برگشت و هر سه خیاط عقلهایشان را روی هم ریختند تا ببینند چه طور با مارشمالو لباس بدوزند.اول با نخ و سوزن دست به کار شدند اما فایده نداشت.بعد با چرخ خیاطی امتحان کردند اما چرخ سر تا پا نوچ شد.آن وقت بود که فکر و بکری به کله ی وردست کمک خیاط رسید.مارشمالو ها را با مربای تمشک به هم چسباندند و سر و ته لباس را هم آوردندو به شیر نشان دادند:چطور است؟ 

 شیر گفت خوشمزه است! و ان را پوشید.کاش میدیدید چه طور سر بزرگ شیر از توی لباس مارشمالویی بیرون امده بود.فکرش را بکنید!شیر خود را در اینه ور انداز کردوگفت:عالی است!حالا شدم یه شیر ژیگول!حیف که فقط یه خورده حبه حبه است.شاید بهتر است چین و چروک هایش را با اتو صاف کنید.

 خیاط گفت:ولی مارشمالوها را که نمی شود اتو کرد چون... 

 شیر گفت:غررررررررررررررررررررر کمک خیاط دوید٬اتو را اوردو انها به اتو کشی لباس مارشمالویی در همان حال که به تن شیر بود پرداختند.می دانید چه شد؟معلوم است که می دانید.مارشمالو ها اب شدندو سر تا پای شیر از سر گرفته تا پنجه ی پا و دم از مارشمالوی ابکی چسبکیه لکه ای کثیفی پوشیده شد.مارشمالوها تو چشمهایش چکیدو دیگر نتوانست ببیند٬تو گوشهایش ریخت و دیگر نتوانست بشنود و توی دهانش رفت که البته خیلی هم به نظرش خوشمزه امد.حالا عمو شبلیتان باید شیر بیچاره را از خیاطی بیرون می بردوبه هتل می رساند تا هر چه زود تر حمام اب گرم بگیرد.این را هم به شما بگویم که خیاط و کمک خیاط و وردست کمک خیاط از این که می دیدند ما داریم زحمت را کم می کنیم کلی خوشحال بودند. به نظرم ان ها هنوز از دست من به خاطر بردن شیری که از ان ها لباس مارشمالویی خرید بفهمی نفهمی عصبانی باشند.

بالاخره به هتل رسیدیم و بعد از ۲۸ بار تمام با اسانسور بالا و پایین رفتن به دیدن سیرک باز رفتیم.او از شیر خواست حمام برودو مارشمالو ها را از بدنش پاک کند.بعد از من پرسید که ایا میل دارم یک لیوان دوغ بخورم؟

گفتم:البته!به این ترتیب منو شیرو سیرک باز دور هم نشستیم و شروع کردیم به دوغ خوردن و شوخی کردنو آواز مارشمالو را خواندن که انصافابعد از خوردن چند لیوان دوغ خالی از لطف هم نبود!

سر انجام سیرک باز گفت:فکر می کنم بهتر باشد همه برویم و یک خواب درست و حسابی بکنیم چون فردا برای لافکادیوی بزرگ٬ستاره ی سیرک فینچ فینگر واقعا روز معرکه ای خواهد بود.

شیر جوان پرسید:فینچ فینگر چکاره باشند؟

سیرک باز گفت:منم 

 شیر گفت:لافکادیوی بزرگ کی باشند؟

سیرک باز جواب داد:خود تو هستی.

     شیر جوان گفت : ولی اسم من غرممگفف یا ممفف یا یک همچو چیزی است. 

 سیرک باز گفت:خل نشو!کی ممکن است بگوید غرممکفف بزرگ یا ممفف بزرگ یا یک همچو چیزه بزرگ.از حالا به بعد اسم تو لافکادیو است.این را هم بگویم لافکادیوی بزرگ٬فردا برای تو روز محشری است

جانم برایتان بگوید که فینچ فینگر ناقلا شوخی نمی کرد.درست صبح روز بعد به افتخارلافکادیوی بزرگ در سراسر مسیر هتل تا چادر سیرک رژه ی بسیار بزرگی ترتیب دادند.ودر حالی که گروه نوازندگان می نواختندوخورشید می درخشید٬لافکادیوی بزرگ در اتومبیل روباز طلایی رنگ بزرگی نشسته بود.نوازندگان یکریز می نواختند:اومبا ٬اومبا٬اومباومردم هورا می کشیدند٬هورا٬هوراو(یی٬هو٬هورا)و(یو٬هو)و(پنج٬چهار٬دوـــزنده باد لافکادیو!)بر سر لافکادیو کاغذ رنگی می ریختندواو چنان غرق شادی و خوشحالی بود که به همه لبخند می زدودهانش را باز می کردوقدری از کاغذ های رنگی را می بلعید.مردم هلهله می کردندو لافکادیو دمش را تکان میداد وسیبیلش را می تاباند٬بوق ماشین را می زد٬بوققق٬بوققق و نوازندگان می نواختند اومبا٬اومبا٬اومبا٬اومبابوم٬وبوم٬امپا٬امپا٬اومبا٬اومباوجمعیت یک بند فریاد می زد:(ای٬یای٬هورا!)ولافکادیوی بزرگ خود را خوشبخت ترین شیر دنیا می دانست.

ادامه در پست بعدی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.