تبلیغات
مراعات نظیر - لافکادیو (بووووووووووووووووووووم) از شل سیلور استاین (قسمت آخر)


Admin Logo
themebox Logo

نویسنده :عیسی موسوی
تاریخ:شنبه 8 شهریور 1393-06:28 ب.ظ

لافکادیو (بووووووووووووووووووووم) از شل سیلور استاین (قسمت آخر)

البته از عمو شبلیتان هم دعوت شده بود که در مراسم رژه شرکت کند اما حقیقتش را بخواهید ساعتم زنگ نزدوتا من از خواب بیدار شوم و صبحانه بخورم٬ خب٬دیگر رژه تمام شده بودوحالا هزاران نفر از مردم در چادر سیرک انتظار لافکادیوی بزرگ را می کشیدندونوازندگان می نواختند٬اومبا٬اومبا٬بوم بوم و صدای غرش طبل ها از هر سو بلند بود.سرانجام مدیر سیرک با سیبیل های درازش٬فریاد زد:خانم ها اقایون٬معرفی می کنم:شیر بی همتاوتیر اندازماهر دنیا٬لافکادیوی بزرگ! 

 صدای هوراهورا از هر طرف بلند شدولافکادیوی بزرگ بیرون امد.لباس نو سفید رنگی به تن داشت که اقای فینچ فینگر برایش گرفته بود.کلاه کابویی بزرگی به رنگ زرد پوشیده بود.تفنگ نقره ای نو با قنداق مرواریدی و جلد الماس نشان داشت همراه با گلوله های فراوان که همه از طلای ناب بود.لافکادیو در حالی که برای جمعیت دست تکان می داد تفنگش را برداشت٬ابتدا شش بطری را که روی میز قرار داشت نشانه گرفت٬بنگ٬بنگ٬بنگ٬بنگ٬بنگ٬بنگ.بعد صد بادکنک را که از سقف اویزان بود هدف قرار داد٬بنگ٬بنگ٬بنگ٬بنگ٬بنگ٬بنگ٬بنگ٬بنگ(اگر دوست دارید خودتان ۹۲ بنگه دیگر بگویید).ان وقت از همه ی افرادحاضر در سیرک خواست که هر کدام یک مارشمالو روی سر بگذارند و او مارشمالوهای روی سر همه از جمله روی سر بچه ها وچند میمون را زد.بعد از جمعیت خواست تا تک خال خاج را بالا بگیرندو او خال همه ی ورق ها را زد٬دقیقا۱۲۳۲۲ورق را(البته با ۱۲۳۲۳گلوله٬چون یک بار تیرش به خطا رفت)و صدای هورا٬هورا٬هورایجمعیت به اسمان می رفت.انگاه از بین پاهایش تیر اندازی کرد٬از میان دستهایش تیراندازی کرد٬روی سر ایستاده تیر اندازی کرد٬ودر حالت خوابیده به پهلوونشسته روی دستها تیر اندازی کرد ودر حالت غلت زدن تیراندازی کردوجز همان یک بار هیچ تیری به خطا نزد.مردم هلهله می کردند:(احسنت٬احسنت٬احسنت.لافکادیوی بزرگ بزرگ ترین تیر انداز دنیاست. )و البته همان طور بود.

 به این ترتیب لافکادیوی بزرگ به سیرک پیوست. از ان روز به بعد دیگر لافکادیوی بزرگ را خیلی کم می دیدم.چون دیگر همراه سیرک سرگرم مسافرت از شهری به شهری بود:از نیویورک به راسین از راسین به سنت پل میرفت و مرتبا برای میلیون ها بچه و پیروجوان با مهارت تیر اندازی می کرد.

 لافکادیوی بزرگ مشهورومشهورترشد تا اوازه اش به گوش هر امریکایی رسید. به لندن رفت و برای ملکه تیر اندازی کرد.  به پاریس رفت و برای نخست وزیر فرانسه تیر اندازی کرد. به ایران امد و برای شاه تیر اندازی کرد.به روسیه رفت و برای نخست وزیر تیر اندازی کرد.  به یوگوسلاوی رفت و برای مارشال تیر اندازی کرد.حتی به واشنگتن رفت و برای رئیس جمهور امریکا تیراندازی کرد.

  حالا دیگر پولش از پارو بالا می رفت.گاهی نامه ای از او به دستم می رسیدکه در ان نوشته بود با شاهزاده ی ویلز چای صرف کرده است یا این که در برمودا قایقرانی می کند یا با یکی از ستارگان زیبای سینما دیدار کرده.واز این قبیل چیزها.  گاه٬کارت پستالی از او می رسید با تصویر برج ایفل یا صحرای افریقاویا کتابخانه ی الیس مموریال واقع در ایست راکفورد ایالت ایلینوی که روی ان نوشته بود:خوش باشید.وجایتان خالی!  یافقط سلام!

لافکادیو چیز های زیادی یاد گرفت که پیش از ان نمی دانست.یاد گرفت امضا بدهد چون دیگر انقدر مشهور شده بود که همه از او تقاضای امضا می کردندوهمه هم از او خیلی راضی بودند چرا که در یک ان ۶ امضا میداد:دو امضا با پنجه های جلویی٬دو تا با پنجه های عقبی٬یکی با دم٬یکی هم با دندان هایش.پس از مدتی هربارفقط یک امضا می کرد.ان هم با پنجه جلویی سمته راست چون این کار بیشتر شبیه کار ادمها بودو کمتر شبیه کار شیرها.لافکادیو روز به روز بیشتر شبیه ادم می شد٬مثلا روی پنجه های عقبش راه می رفت و یاد می گرفت که چگونه جلوی میز بنشیند٬طوری که دست چپش روی پیش بندش و ارنج هایش دور از میز قرار داشته باشد.

  دیگر از خوردن صورت غذا هم دست کشیدو یاد گرفت که کت و شلوار تیره و پیراهن سفید با یقه ی دکمه دارو کت و شلوار قهوه ای راه راه و پیراهن یقه پیچازی با یقه ی برگردان بپوشد. یادگرفت پیراهن یقه اهاری به تن کند.بعد یاد گرفت یقه های بدون اهار بپوشد....دایما دمش را جمع می کرد و به ندرت می گذاشت پایین بیوفتد...مگر در مواردی که حوسش به خودش نبودیا اینکه در خوردن ابدوغ زیاده روی کرده بود.اغلب او را در کلوپ های شبانه می دیدم که با زیبا ترین ها می رقصد.می گفتم:سلام لافکادیو!واو جواب می داد:سلام عمو شبلی٬بفرمایید سر میز ما دوغ میل کنید.دعوتش را قبول می کردم و از روز گاران گذشته حرف می زد٬از انوقت ها که لافکادیو اصلا نمی دانست ارایشگاه چیست.  زمان می گذشت و لافکادیوی بزرگ باز هم معروف تر و معروف تر می شدو عکس هایش را چپ و راست در روزنامه چاپ می کردند.لافکادیوی بزرگ بیشترو بیشتر شبیه ادمها می شد.

حالا دیگر گلف هم بازی می کرد.به شنا و غواصی می رفت.نقاشی هم می کرد(اما راستش را بخواهید نقاشی هایش را شیر تو شیر می کشید.ها٬ها!)برای اینکه هیکلش از ریخت نیوفتدنرمش می کرد.اسکیت بازی می کرد.دوچرخه سواری را هم کم و بیش یاد گرفت.تعطیلاتش را درسواحل کن لم می داد.لافکادیو گیتار زدن و اواز خواندن را یاد گرفت.یاد گرفت بولینگ بازی کند.دیگر جز به طور اتفاقی و استثنایی غرررررررررررررررررررنمی گفت.همه او را به مهمانی های مجلل دعوت می کردند. لافکادیو یک شیر(اجتماعی و اهل معاشرت )شدزندگینامه ی خود را به رشته ی تحریر در اورد.وکتاب او را همه سر دست می بردند. به عالم ادبیات وارد شدو شیری(اهل ادب)شد.لباسهایش را سفارش میداد.ان هم لباسهایی تمیزو مرتب!چون دیگر شیری اهل پوشک٬ببخشید٬اهل پوشاک بود...بله به گمانم ثروت و شهرت و خوشبختی اش به حدی رسیده بود که همه حسرتش را می خوردند.

 

تا یک شب که عمو شبلیتان تازه شامش را خورده بود و پیپ به لب و دمپایی به پا در صندلی راحتی اش جا به جا می شد و می خواست شیر کاکائوی گرمش را بخوردومجله ی نشنال جئو گرافیک بخواند که صدای زنگ تلفن بلند شد:سلام عمو شبلی٬لافکادیوی بزرگ هستم.اگر ممکن است فورا سری به خانه ی من بزنید.می دانی٬من به کمک تو احتیاج دارم چون تو عاقل ترین مرد دنیا هستی.  من گفتم:البته که می ایم.من هیچ وقت دوستانم را وقت سختی و در ماندگی تنها نمی گذارم. 

  با عجله لباس پوشیدم و در سرمای شبانه ی۱۸درجه زیر صفر از خانه زدم بیرون.یادم می اید تاکسی گیرم نیامد.ناچار۱۹کیلومتر راه را توی برف آن هم با پای پیاده طی کردم.برف سنگین بودو من گالش هایم را فراموش کرده بودم بپوشم.بعد از ۱۵ دقیقه به قصر لافکادیو رسیدم.پیشخدمت مرا از راه تالار ورودی نقره کار و اتاق غذا خوری که از طلای سفید ساخته شده بودوبعد از اتاق مطالعه که با طلای زرد ساخته شده بود پیش لافکادیوی بزرگ برد.می دانید لافکادیو چه می کرد؟  داشت گریه می کرد.  پرسیدم:دوست من٬چرا گریه می کنی؟تو پول داری٬شهرت داری٬هفت دستگاه اتومبیل بزرگ داری.بزرگترین تیر انداز هم که هستی.دیگر گریه برای چه؟تو همه چیز داری.      لافکادیوی بزرگ در حالی که بر فرش زربفتش مثل ابر بهاری اشک می ریخت٬گفت:همه چیز که همه چیز نیست.من از پول و از هر چه لباس شیک و رنگ و وارنگ است خسته شده ام.از خوردن مرغ بریان هم خسته شده ام.از میهمانی رفتن و چاچا رقصیدن هم خسته شده ام.از تنیس بازی کردن و امضا دادن خسته شده ام.از همه چیز خسته شده ام.دلم می خواهد کار تازه ای بکنم.

 پرسیدم:کار تازه ای؟

  جواب داد:بله ٬کار تازه.اما چیزه تازه ای نیست که بشود انجام داد.  و دوباره به گریه افتاد.من که تاب دیدن گریه ی کسی را ندارم از او پرسیدم:چند بار بالا و پایین رفتن ار اسانسور را امتحان کرده ای؟

 گفت:امروز صبح ۱۴۲۳ بار از اسانسور بالا و پایین رفتم.این بازی دیگر کهنه شده.  و باز سرش را زمین گذاشت و زد زیر گریه.

گفتم:چند مارشمالوی اضافی چطور است؟

 شیر گفت:تا به حال ۲۳۲۴۱۵۶۲عدد مارشمالو خورده ام.دیگر از انها  هم خسته شده ام.من چیزی تازه می خواهم.سرش را پایین انداخت و باز مقداری گریه کرد.درست در همین موقع در با صدا باز شد و فینچ فینگر سیرک باز با شتاب در حالی که عصایش را تکان می داد وارد شد و فریاد زد:هی٬هو٬لافکادیوی بزرگ.گریه بس است.لبخند بزن که گفته اند:گر صبر کنی ز غوره مارشمالو خواهی ساخت.چیز بسیار جالب و تازه ای به فکرم رسیده است.....کاری کاملا نو. 

 لافکادیو در حالی که قطره های درشت اشک روی بینی اش می غلتید سرش را بلند کرد و پرسید:چه کاری؟   سیرک باز گفت:شکار٬ما در نظر داریم برای شکار به افریقا برویم.حالا تفنگ و چمدانت را بردارو را بیوفت.

 لافکادیوی بزرگ گفت:جالب است .من تا به حال برای شکار به سفر نرفته ام.بیا عمو شبلی٬تو هم وسایلت را جمع کن و همراه ما بیا.به ما خیلی خوش خواهد گذشت.   گفتم:خیلی دلم می خواست بیایم.ولی اگر همراه شما به افریقا بیایم کسی نیست به گل شیپوریم اب بدهد.پس به این خاطر باید این جا بمانم.به هر حال برایم نامه بنویس و از احوالت مرا با خبر کن. 

  به این ترتیب لافکادیو ی بزرگ چمدان هایش را بست و همراه فینچ قینگر و عده ی زیادی شکارچی دیگر به قصد شکار راهی افریقا شد.به افریقا که رسیدند کلاه های قرمز خود را بر سر گذاشتند ٬تفنگ هایشان را برداشتند و به جنگل زدند.شکار شیر اغار شد.ناگهان شیر خیلی خیلی پیر بعد از انکه خوب به لافکادیو خیره شد گفت:آهای صبر کن ببینم من تو را نمی شناسم؟  لافکادیو گفت:گمان نمی کنم.   شیر خیلی خیلی پیر گفت:بسیار خوب ٬حالا چرا به روی ما تیر اندازی می کنی؟

  لافکادیو گفت:برای اینکه شما شیرهستید و من شکارچی. 

    شیر خیلی خیلی پیر با دقت بیشتر او را ورنداز کرد و گفت:نه٬تو شکارچی نیستی.تو شیری.من دمت را که از زیر کتت بیرون زده می بینم.بی برو برگرد شیری.            لافکادیو گفت:وای بر من وای.راست می گویی.داشتم پاک فراموش می کردم.        صدای شکارچی ها بلند شد که می گفتند:آنجا چه خبر است.لافکادیو؟به جای حرف گلوله بزن.

   شیر خیلی خیلی پیر گفت:به حرف انها گوش نده.تو شیری٬عین ما.بیا و به ما کمک کن.ما بعد از اینکه کار شکارچی ها را ساختیم٬بر می گردیم به جنگل و زیر افتاب لم می دهیم.در رود خانه شنا می کنیم.باز لای علف های بلند بازی می کنیم.خرگوش می خوریم و خوش می گذرانیم.  لافکادیو گفت:خرگوش خام؟اه٬اه    

 شکارچی ها گفتند:به حرف او گوش نده.توآدمی٬مثل ما.به ما کمک کن٬بعد از این که کار شیر ها را تمام کردیم سوار کشتی می شویم و به آمریکا می رویم.آنجا به ضیافت های خوب خوب می رویم.بدمینتون بازی می کنیم.دوغ سر می کشیم و خوش می گذرانیم.  لافکادیو گفت:دوغ؟اه اه!

   شکارچی ها گفتند:اگر ادم هستی٬بهتر است به ما کمک کنی تا شیرها را بکشیم والا اگر شیر هستی ماحتما تو را می کشیم.

   شیر خیلی خیلی پیر گفت:اگر شیر هستی بهتر است به ما کمک کنی تا آدم ها را بخوریم.والا اگر ادم باشی ما حتما تو را می خوریم.پس تصمیم بگیر.

 شکارچی ها گفتند:تصمیم بگیر لافکادیو. 

   آن وقت همه یکصدا گفتند: زود باش٬تصمیم بگیر٬ !تصمیم بگیر! 

   بیچاره لافکادیو ی بزرگ نمی توانست تصمیم بگیرد.او دیگر نه شیر واقعی بود و نه آدم واقعی. 

    آه ای لافکادیوی بیچاره ی بینوا!اگر بخواهی نه شکارچی باشی و نه شیر چکار می کنی؟  

   سر انجام لافکادیو گفت:ببینید من نمی خواهم هیچ شیری را بکشم و قطعا نمی خواهم هیچ یک از شما شکارچی ها را هم بخورم.من نمی خواهم در جنگل بمانم و خرگوش خام بخورم و صد البته نمی خواهم به شهر برگردم و دوغ سر بکشم.نمی خواهم با دمم بازی کنم.اما ورق بازی بریج را هم دوست ندارم.من فکر می کنم با شکارچی ها نیستم و به گمانم مال دنیای شیر ها هم نیستم.من به هیچ جا تعلق ندارم.هیچ جا.    

  این را گفت٬سرش را تکان داد٬تفنگش را زمین گذاشت٬کلاهش را از سرش برداشت .چند بار دماغش را بالا کشیدوبعد راه خود را گرفت و از تپه دور شد٬به دور از دار و دسته ی شکارچی ها و به دور از گروه شیرها. 

    همچنان که به راه خود ادامه می داد٬از دور دست ها صدای شکارچی ها را می شنید که شیر ها را به گلوله می بستندو صدای شیر ها را میشنید که شکارچی ها را می خوردند.او به راستی نمی دانست به کجا می رود.اما این را می دانست که به جایی می رود٬چون هر کس به هر حال باید به جایی برود٬مگر نه؟ 

     او حقیقتا نمی دانست چه اتفاقی خواهد افتاد ولی دست کم می دانست که به هر حال اتفاقی خواهد افتاد.چون همیشه اتفاقی می افتد.این طور نیست؟   

   آفتاب تازه از پشت تپه فرو می رفت و هوای جنگل کمی خنک می شدوباران گرمی شروع به باریدن می کردو لافکادیوی بزرگ تک و تنها در سراشیبی دره پیش می رفت.

این آخرین چیزی است که از سرگذشت لافکادیو شنیده ام.

 مطمئن بودم که با دو خط حال و احوالی خواهد کردو مرا از سلامتی خود با خبر خواهد ساخت یا احتمالا برای جشن تولدم هدیه ی کوچکی خوا هد فرستاد(برای اطلاع بچه های عزیز باید بگویم تولدم ۲۵ سپتامبر است)   اما هنوز که هنوز است نه دو کلمه نامه برایم نوشته ونه من خبری از حال و رو او دارم.البته اگر اطلاعی از او به دستم برسد خودم شما را با خبر خواهم کرد.کسی چه می داند؟ممکن است زودتر از من خودتان او را جایی ببینید....مثلا سر راهتان به مدرسه٬یا در سینما یا پارک٬یا در اسانسور یا ارایشگاه و شاید در حال راه رفتن در خیابان.شاید هم در شیرنی فروشی او را ببینید٬در حالی که ۷۰٬۸۰جعبه مارشمالو می خرد.  اخر او عاشق مارشمالو است

پایان


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان 

چهارشنبه 12 آذر 1393 08:17 ب.ظ
آرش بهرامی
چهارشنبه 30 مهر 1393 07:55 ب.ظ
بسیار داستان زیبایی بود
همین طور موسیقی

دانش آموز مدرسه ی آیین هفتم الف
پاسخ عیسی موسوی :
سلام آرش جان
خیلی خوش اومدی! خوشحالم سر زدی !
ولید امیری
شنبه 12 مهر 1393 08:08 ب.ظ
سلام استاى عزیز
من میخوام بدونم که شما دقیقا چه روز هایی به مدرسه دانشگاه میاید که به دیدارتون بیام ویکم سعادت بمون ببخشید
عزیز هستین استااد
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
فقط چهارشنبه میام.
پوریا محمدی
چهارشنبه 2 مهر 1393 01:43 ب.ظ
داستان خیلی زیبا بود دستتون درد نکنه
پورسلان
دوشنبه 24 شهریور 1393 01:39 ب.ظ
آقا سلام خوبید ان شاالله اقا اگه امسال شما دبیرمون نیستید کی دبیرمونه چون بعضی از بچه ها میگفتند آقای سنجری و کثیری هم امسال تو مدرسه نیستند
امسال دبیرای هشتما کیا هستند؟
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
ممنون خوبم شما خوبید ؟
یا آقای رضایی (جدیده ) یا آقای رحیمی
محمد مردانی بیرگانی
جمعه 21 شهریور 1393 09:18 ق.ظ
درود...
این مطلب هم بهانه ای شد تا یادی از تاثیر گذارترین معلم زندگی ام بکنم...
وبلاگت سوت و کورشده ولی میدونم روز 1 مهر به بعد شلوغ میشه...
مزاحمت نشم...
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
خیلی خوش اومدی محمد جان دلم واست تنگ میشه همیشه سربزن .
یه مدت نبودم و یه مدت گرفتار نشد به روز کنم ببخشید.
علی سواری
پنجشنبه 20 شهریور 1393 01:59 ب.ظ
زنده باد آنکس که گاهی یادی از ما میکند/ از خجالت ما غریبان غرق دریا میکند/ حال ما میپرسد و از مهربانی های خود این دل رنجورما را عطر گلها میکند.

سلام به اون اهل دلی که بی ریاوباصفاست/قلب پرازمحبتش همیشه بایادخداست/دورباشه ازوجودتون هرچی غم وهرچی بلاست/گفتم سلامی عرض کنم نگین فلانی بی وفاست

آقا آیا شما معلم ما هستید؟
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
ممنون از ابراز محبت!
خیر نیستم متاسفانه!
محمد مهدی کیانی
پنجشنبه 20 شهریور 1393 12:25 ب.ظ
آخرِ داستان ، چرا معلوم نشد؟ هم شکارچی ها و هم شیر ها را ترک کرد و به جایی که خودمان نمی دانیم ، رفت. به هر حال داستان جالبی بود.
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
سبک داستان های جدید به این شکل است.
سین هشتم
یکشنبه 16 شهریور 1393 08:08 ق.ظ
من کل داستان را خواندم ولی به نظر خودم فقط تلف کردم
اول داستان از لحنو سبک خوشم آمد اما کمی بعد دیدم این داستان خالی است چشمم راکه باز کردم دیدم چیزی در آن نیست
داستان ایرانی چیز دیگری است
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
نظر شما کاملا محترمه !
ممنون از شما
شهدادب
شنبه 15 شهریور 1393 08:28 ب.ظ
بر کهف و پنـاهِ بی پنــاهان صلوات

بر مهرِ غریب، در خراسان صلوات

بر قبـلۀ جانِ ما، رضا، جلوۀ حُسـن

هر لحظه نثار او چو باران صلوات

سلام همکار گرامی
ولادت شمس الشموس انیس النفوس امام رضا (ع) برشما وخونوادۀ محترم تهنیت باد.
پاسخ عیسی موسوی :
سلام
سپاس از شما !
تبریک با تاخیر مرا پذیرا باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.