تبلیغات
مراعات نظیر - انشای سارا نادری برگزیده استانی جشنواره خوارزمی استانی در محور ادبیات


Admin Logo
themebox Logo

نویسنده :عیسی موسوی
تاریخ:شنبه 27 تیر 1394-08:37 ب.ظ

انشای سارا نادری برگزیده استانی جشنواره خوارزمی استانی در محور ادبیات

(ماه چهره ی اسمانی)
به نام خدایی که نام او راحت روح است و ذکر او مرهم دل مجروح و مهر او بلانشینان را کشتی نوح...!
ستاره های درخشان اسمان چشمک زنان نوید امدن اورا می دادند.چشمک زنان مژده عدل و عدالت اورا می دادند.اسمان شب پر بود از ستاره هایی که قرار بود وقتی او می اید،فرشی شوند زیر قدم های مبارکش.فرشی شوند زیر قدم های مبارک او و یاران زمینی اش که به دعوت حق لبیک گفته بودند و ان قدر بزرگ بودند که فرشتگان نیز بال های خودرا برای حفاظت از انان بالا برده بودند.در اسمان شب ماهی بود که وقتی غرق تماشایش می شدم،رخ درخشان اورا می دیدم!
_ مادرجان؟
_بله دخترکم؟
_مادرجان یوسف زهرا مرا می بیند؟ازمن مراقبت می کند ؟صدایم می کند؟دوستم دارد؟او کی می اید؟مگر قلب کوچک من به عشق وصال او نمی تپد؟مگر او...
مادرم دستی بر گیسوانم کشید و لبخندی زد.لبخندش مانند غنچه ای بر جانم نشست. بوسه ای بر پیشانی ام زد.همان طور که به ستاره های اسمان خیره شده بود،گفت:دخترک عزیزم، ای خورشید من.نمی دانم از کدام ستاره نگاهت میکند اما ،نکند روزی تاج وجودش را از سرت برداری؟نکند روزی در خانه را بزند و تو نیاشی؟روزی فرا نرسد که با دل و جان صدایش نکنی.روزی نیاید که ساعتت را برای امدنش کوک نکنی.شبی نباشد که چشم انتظار نشانی از بهارش نباشی؟او با کوله باری از مهر می اید...در این زمانه که پر است از بی مهری و ناملایمات بی دین ها و شیاطین.باز میگردد بر دل سیاه ما.شکوفه ها با امدنش رقصان باد میشوند و اواز می خوانند.نمی دانم از کدام ستازه نگاهت میکند.اما او دوستت دارد.مراقبت است.او می اید.حتی اگر چشمان یک نفر باز یا بسته شود......او رفت.سوی چشمانش خاموش شد و به اسمان ها رفت.مادرم را میگویم.اکنون در اسمان دو ستاره دارم.اما هنوز نمی دانم از کدام ستاره نگاهم می کنی..
مادرم گفت هرگاه ساعتم را کوک کنم،هنگامی که زنگ خورد نو می ایی.اما تو بازنگشتی.ناخوداگاه به سوی اسمان کشیده می شوم.اسمانی که جلوه روی اوست.قدم به فرشی تیره که تکه دوز شده از ستاره هاست می گذارم.تا شاید...نگاهی،سایه ای،صدایی،اغوش گرمی،دست نوازشی،از او...قدم به فرش اسمان می گذارم.ستاره ها زیر قدم هایم میشکنند.برای رسیدن به وصال گل نرگسم،همه چیز را زیر پا خواهم گذاشت!
_اهای دختر جان؟کجا میروی این وقت شب،در اسمانی به این بزرگی؟نمی ترسی گم شوی؟تنها شوی؟اسمان تاریک شود،کوتاه شود؟باران بگیرد،خیس شوی؟شهاب بیاید اب شوی.سنگ بیاید خرد شوی.از این ها نمی ترسی؟این چه عشقی ست که تورا تا اینجا کشانده؟نمی گذارم بروی...حتی اگر گریه کنی،دلم نخواهد سوخت.حتی اگر...
گفتم:ای ستاره جان،ای همدم من در شب های تاریک،ای زیبای زیبا،ای روشنی،تو را به خدایت بگذار بروم.اگر نگذاری بروم دیگر ستاره ام نیستی.دیگر نمی گذارم نگاهم کنی.نورت را نمی خواهم.لبخندش را می خواهم.اگر بگذاری بروم،می شوی میوه دل و جانم...ستاره کمی فکر کرد.شاید به اشک هایم.اشک هایی که همچو رودی از چشمانم جاری میشد.ستاره گفت:چه قدر چشمانت زیباست!چه مروارید های درخشانی از ان ها می اید.چشمانت را بده هرجا خواستی برو.مروارید هایت را بده هرجا خواستی برو...با خودم فکر کردم مگر یعقوب نبی برای جگرگوشه اش،یوسف گم گشته اش،سوی چشم هایش را نداد؟مروارید های زیبا و درخشانش را نداد؟
_ای ستاره جان،دوستت دارم!بگیر،این هم مروارید هایم!
اه!حالا چگونه از این جا بگذرم..این جا اسمان نیست.انگاری شکافته شده است.اری!گیسوانم.گیسوانم راروی این تکه از اسمان پهن می کنم و می گذرم.مگر فاطمه از دوری حسینش چنگ بر گیسوانش نینداخت؟اشک نریخت؟مروارید درخشان چشمانش کم سو نشد؟...اشک نریخت؟گذشتم.گذشتم و گذشتم...
هوا روبه روشنی می رفت.خورشید گیسوان طلایی اش را فرش راه افق کرده بود و چلچله نغمه امدنت را سر می داد.بازهم شروع صبحی دیگر...بدون تو...
_دختر جان؟نمی ترسی اب شوی؟گرم شوی؟چه می خواهی؟سوزان تر از من نیست.گرم نر از من نیست.
_ای خورشید من.ای گرمای روزهایی که چیزی نیستند جز ناامیدی و یاس...عشق من به او گرم تر و سوزان تر از توست.تو گرمیت را،هستی ات را،روشنی ات را،از او می گیری.تو را به خدایت بگذار بروم.
_صدایت بر دلم نشست.صدایت را میخواهم.اگر صدایت را می دهی،ان قدر این جا بمان تا عشق گرم و سوزانت خاموش شود!از ان به بعد دیگر نمی گفتم.صدایم را دادم.فقط فکر می کردم.خورشید رفت و ماه تابان امد.حسش می کردم.با تمام وجود.با دل و جان.بسیار نزدیک بود.لبه ماه را گرفتم و بالا رفتم.بالا و بالاتر.او انجا بود.عزیز تر از همه عالم انجا بود.گمشده ام...نمی توانستم نگاهش کنم،تا شاید صدایم کند،دست نوازش بر گیسوان نداشته ام بکشد...فقط وجودش را احساس می کردم و بس...گویی به سمتم میاید.صدایم میکند،صدایی مهربان و اشنا...همین برایم کافی ست.مهدی ماه اسمان تاریک من است که در ان گم می شوم و او دستم را می گیرد..



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : انشا 

یوسف بهروان
پنجشنبه 23 مهر 1394 02:40 ب.ظ
بسیار زیبا
ارشیا زراسوندی
شنبه 11 مهر 1394 04:00 ب.ظ
آقا زراسوند هستم از شهید بهشتی چرا امسال معلم ما نشدید
پاسخ عیسی موسوی : سلام
خیلی دوست داشتم ولی ...
سیب
پنجشنبه 19 شهریور 1394 10:50 ق.ظ
چرا چیزی توی این وبلاگ نمی زارید؟؟


محمد امین رضایی
سه شنبه 10 شهریور 1394 05:44 ب.ظ
سلام با عرض پوزش خدمت نویسنده این انشا باید عرض کنم : انشا خیلی خام است البته طبیعیه چون نوشتن انشاهای از پایه دراماتیک و مدیتیشن واجد داشتن تجربه هست ....محمد رضایی دوستدار همه ایرانیان )
امیر حسین محاب
یکشنبه 25 مرداد 1394 01:48 ب.ظ
به لطف و زحمت شما اولین سناریو
خودم رو تحویل میدهم.
پاسخ عیسی موسوی :
چقد خوووووب !
مهدی حسن نیا
چهارشنبه 14 مرداد 1394 10:46 ب.ظ
سلام اقای موسوی عزیز
اقا اینقدر عاشق فارسیم کردین که این تابستون نشستم پیش دانشگاهی رو خوندم ممنونم
واقعا الان می فهمم شما برامون چیکار کردین
ان شاالله 8 ام پیش خودتون شاگردی کنم
خدا یاورتان
پاسخ عیسی موسوی :
رضا رحیمی
سه شنبه 13 مرداد 1394 12:43 ب.ظ
خیلی زیبا و تاثیر گذار بود ممنون
کلاس من
پنجشنبه 8 مرداد 1394 01:33 ق.ظ
سلام همکار ارجمند

بسیار زیبا و سلیس و موزون بود احسن به این نازنین بانو
ترنج
شنبه 3 مرداد 1394 01:44 ب.ظ
خیلی عال بود


کاش بازم انشا بگذارید
محمد مردانی بیرگانی
دوشنبه 29 تیر 1394 08:09 ب.ظ
سلام...
استاد دیگه چالشه اینطوری نیست؟؟؟
من میخوام قدرت نویسندگی رو بسنجم باید چه کار کنم؟
پاسخ عیسی موسوی : نویسنده بزرگی خودت!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.